صلح واژه غریب در سرزمین من

برای رسیدن به آرامش باید دری آهنین بر روی گذشته و آینده کشید و تنها به زمان حال اندیشید.دیل کارنگی

صلح واژه غریب در سرزمین من

برای رسیدن به آرامش باید دری آهنین بر روی گذشته و آینده کشید و تنها به زمان حال اندیشید.دیل کارنگی

تعهد یکجانبه و توافقنامه استراتژیک

آقای کرزی در مصاحبه با شبکه تلویزیونی جیو پاکستان به تاریخ 29 میزان در مورد توافقنامه استراتژیک با ایالات متحده به تفصیل سخن گفت. آنچه آقای کرزی و دولت وی از این پیمان تمنا نمودند بیشتر بیانگر ضعف و عجز بود و خبری از مشی استراتژیک دولت افغانستان نبود.   

    

آقای کرزی می گوید:

"ما شرایط مشخصی با امریکا برای امضای توافقنامه استراتیژیک داریم، ما می خواهیم بعد از امضای این توافقنامه عملیات های شبانه متوقف گردد، ما میخواهیم دیگر هیچ امریکایی به خانه های افغانها داخل نشود، دیگر زندان خارجی نباشد، توقیف و بازداشت افغانها خاتمه یابد و همچنان فعالیت نهاد های موازی با حکومت و دولت افغانستان و موجودیت شرکت های خصوصی امنیتی و سایر فعالیت هایی که مانع عملکرد حکومت افغانستان، فساد اداری و تخلف از قوانین نافذه افغانستان میشود، پایان یابد."*

 

رئیس جمهور محترم عرایضی را می خواهد در توافقنامه بگنجاند که اصلاً برای تحقق آنها نیازی به توافقنامه آن هم از نوع استراتژیک  نیست. اینها حقوق مسلم مردم افغانستان است که معامله و معاهده در مورد آنها معنایی ندارد. اگر آمریکایی وارد خانه افغانها می شود این از بی کفایتی دولت افغانستان است. دولت افغانستان باید حامی ملت باشد و در موارد حرمت شکنی و اعمال خودسرانه نیروهای خارجی عکس العمل لازم را نشان دهد نه اینکه با عجز و ناتوانی تن به پیمان استراتژیکی دهد که مهمترین تعهد داده شده از سوی آمریکا عدم انجام عملیات شبانه و  ورود با اجازه به خانه افغانها باشد.  

از گفته های آقای کرزی اینطور بر می آید که این پیمان لااقل برای مردم افغانستان استراتژیک محسوب نمی شود و حتی ارزش به میان آمدن را هم ندارد. جایگاه ضعیف دولت افغانستان در این پیمان نگرانیها را در مورد آینده افغانستان بیشتر می کند. حضور ده ساله آمریکا در افغانستان و اشتباهات مکرر در انجام عملیات نظامی که عمدتا افراد ملکی قربانیان این اشتباهات بوده اند ما را نسبت به آینده تعهدات آمریکا به افغانستان بدبین می کند. با این اوصاف باید گفت توافقنامه استراتژیک  تعهد یکجانبه افغانستان به آمریکاست و بی تعهدی آمریکا یک دهه است که برای ما محرز شده است. 

 http://bakhtarnews.com.af/da/index.php?news=27117.*

کشته شدن قذافی و تامل بر آگاهی

 

اگر نگاهی به سه دهۀ اخیر تاریخ جهان بیندازیم در  سال 1991 با فروپاشی شوروی  شاهد افول وشکست دیدگاههای مارکسیسی بودیم. هر چه شارحان مارکس تلاش کردند تا  تحولات را به نفع داعیه های خود و مرتبط با  شیوه تولید و رابطه طبقاتی جستجو کنند اما فروپاشی شوروری و ناکامی پروژه جبرتاریخی نشان داد آگاهی امری تحمیلی نیست تا با تمسک به هر ابزاری تولید شود و جهان را به سوی سوسیالیسم آرمانی و کمونیسم نهایی پیش برد. مسلماًمشکل بشریت  صرفاً شیوه تولید و رابطه کارگر و کارفرما نبود. واقعیت دیگر این است که در تحلیل فروپاشی شوروی، کاپیتالیسم و مظهر آن آمریکا به عنوان عامل اصلی ناکامی شوروی معرفی شد  در حالیکه نمی توان به عوامل مهم دیگری که نقش کلیدی در شکست  و فروپاشی شوروی  داشتند بی تفاوت بود. بخصوص ضدیت با مذهب که در مورد جنگ با افغانستان مهمترین عامل نکامی در جنگ و همچنین بزرگترین ضربه به ماهیت نظام کمونیستی شوروی وارد آمد. 

از دیگر عوامل مهم  باید به ملیت ها و قومیتهای مختلف در شوروی، تعهد یکجانبه شوروی به دیگر نقاط کمونیستی و اقتصاد کمونیستی ناکارآمد  اشاره کرد. بنابراین به دلیل توانایی اردوگاه سرمایه داری در تحریف وقایع و تاریخ بشریت آنطور جلوه داده شد که کاپیتالیسم و ارزشهای لیبرال عامل اصلی شکست پروژه کمونیستی گردید.   

  

در سال 2001 حادثه 11 سپتامبر اردوگاه غرب و نظام سرمایه داری را به چالش کشید. جنگ صلیبی که آمریکا در هزاره سوم طراحی و  به راه انداخت شباهت زیادی به عملکرد کمونیسم در سده گذشته داشته است. این دونکیشوت های زمان تلاش کردند جهان را  آنطور که می خواهند نمایش دهند و با تغییر و جهت دهی و ساختن آگاهی در میان جوامع عقب مانده و مستعد پذیرش چنین هنجارهایی بر قدرت خود در عرصه بین الملل بیفزایند و جوامعی تابع و دنباله رو در جهت تامین منافع خود در اقصی نقاط جهان تربیت کنند.   

  

اما در سال 2011 شاهد تبارز آگاهی نوینی هستیم که جنس آن کاملاً متفاوت از  آگاهی تحمیلی مکاتب بشری  کمونیستی و لیبرالیستی شرقی و غربی است. جنس این آگاهی در فطرت بشریت نهفته است. 

دین اسلام مظهر این  آگاهی نوین است. هر چند آگاهی دینی در بین مسلمانان مقوله جدیدی نیست اما غفلت از آن که بخشی به ماهیت جابر و ظالم نظامهای حاکم بر می گردد و بخشی نیز به بیراهه رفتن جوامع و تحتِ تاثیر هژمونی غرب می باشد  منجر شده است  آگاهی منبعث از اسلام تا کنون امکان بروز حداقلی بیابد.   

مسلماً حدود و ثغور آگاهی اسلامی ذلت و خواری را بر نمی تابد. نمونه آشکار این آگاهی در انقلاب اسلامی ایران و در پیروزی مجاهدین افغانی  در برابر ارتش سرخ شوروی در گذشته  قابل مشاهده می باشد. هر گاه مسلمانان با آگاهی مبتنی بر ارزشهای دینی در برابر دشمنان ایستاده اند توانسته اند با سلاح ایمان و اعتقاد در برابر بزرگترین ارتشهای جهان بایستند و پیروز شوند. خوشبختانه به لطف خداوند تحریف هایی که جریان سلفی گری نیز به راه انداخته تا آگاهی اسلامی را جعل نماید نیز تا کنون نتوانسته است راه به جایی ببرد   

پروژه غرب و شرق ناکام باقی مانده است و امروز اعتراضات وال استریت پایه های سرمایه داری را نیز مانند آنچه بر سر کمونیسم آمد متزلزل ساخته است. اما اسلام همچنان با صلابت به پیش می رود  است و نمونه قوام آگاهی اسلامی  در بهار عربی قابل مشاهده است. 

تنها مساله ای که امروز باید در دنیای اسلام مد نظر قرار گیرد این است که آسیب هایی که ثمره آگاهی اسلامی را تهدید می کند بسیار جدی هستند. راه شهدای بیداری اسلامی ادامه دارد و کشته شدن قذافی و امثال این دیکتاتورها  می تواند لحظه ای شادی را برای ما به ارمغان بیاورد، همانطور که در مورد صدام و بن لادن اینطور بود اما نباید از یاد ببریم که بیداری اسلامی و بهار عربی در ابتدای راه است و باید آگاهانه ادامه راه را نیز بپیماید. دکتر منوچهر محمدی در تحلیل انقلاب اسلامی ایران عامل پیروزی و تداوم انقلاب اسلامی را در همکاری و ارتباط ناگسستنی مثلث رهبری، مردم و ایدئولوژی تحلیل می کند. در چارچوب این تحلیل واقعیت این است که آنچه در بهار عربی رخ داده دو ضلع مثلث حاضر و ضلع سوم که رهبری فرزانه و کاریزما  غایب می باشد. بنابراین باید دنیای اسلام آگاه باشد تا ثمرۀ آگاهی اسلامی در فقدان رهبری مورد سوء قصد قرار نگیرد و فرصت طلبان و نااهلان سوء استفاده نکنند.

 در چنین شرایطی است که دهۀ پیش رو می تواند نشان دهد که آگاهی اسلامی به دلیل ماهیت عدل گستر نیازی به تحمیل ندارد و مطابق با فطرت بشری قابل تسری و صدور به تمام جهان می باشد.

مظنونین همیشگی

در دنیای پس از 11 سپتامبر ترس و وحشت از تروریسم اوج گرفت و تمام آلام بشری را تحت الشعاع قرار داد. بلایای طبیعی، جنگ، سوء مدیریت و ... سالیانه جان میلیون ها انسان را می گیرد اما در برابرِ "خطر تروریسم" ناچیز به حساب می آیند. در حالیکه بزرگترین قربانیان تروریسم در آسیا و بخصوص خاورمیانه واقع شده اند تا زمانیکه برج های تجارت جهانی فرو نریخت تروریسم و قربانیان آن برای دنیای غرب اهمیتی نداشت و پس از آن نیز اهمیتش افزایش نیافت بلکه مبارزه با تروریسم کارکردی جدید برای غرب  یافت. غرب نیاز به ترسی داشت که پس از فروپاشی کمونیسم دیگر خبری از آن نبود. حالا ترس از کمونیسم جای خود را به ترس از تروریسم داده است، پس بترسان و حکومت کن.

 

پس از حادثۀ 11 سپتامبر پروژۀ ترس از تروریسم توسط آمریکا و متحدانش کلید خورد. مبارزه با تروریسم به آهستگی پیش رفت اما ایجاد  ترس و و حشت از تروریسم بخصوص در غرب ( تروریسم برای ما ملت افغانستان با زندگی روزمره عجین شده است نه توان مقابله را داریم و نه گریز از آن) افزایش چشمگیر داشته است. رسانه ها و بخصوص هالیوود در تعمیق ترس نقش چشمگیر داشته است.  

تبعات این ترس برای غربیها، شرق ستیزی و اسلام ستیزی بوده است که هر چند در کلام دیپلماتیک سیاستمدارن غرب همواره نفی می شود  اما جنگ تمدنها به طرز ملموسی آغاز شده است. 

 چند روز پیش فیلمی تحت عنوان Faces in the crowd محصو ل سال 2011 را  دیدم . سینمای غرب در صدد تعمیق گسست میان غرب و شرق گام بر می دارد و این فیلم نیز از این قاعده مستثنی نبود. در سکانس داخل مترو بازیگر زن فیلم درحالی که با ترس از اتفاقاتی که در اطراف او رخ می دهد با موبایل صحبت می کند در نقطه ای می ایستد که تابلویی پشت سر اوست با این مظمون که "چنانچه با شخص و یا چیز مظنونی مواجه شدید به پلیس مترو گزارش دهید"،" مبارزه با تروریسم از {همکاری}شما شروع می شود". نکته جالب اینکه در جلوی این نوشته دختری با سیمای شرقی نشسته است که مطمئناً قصد نویسنده را از مظنون بودن همیشگی شرقی ها به وضوح نشان می دهد.   

 

  

در یک تصویر دیگر نیز در همین هنگام شاهد تصویر نیمرخ جوانی هستیم که بیشتر تداعی کننده یک جوان عرب و یا ترک می باشد بنابراین مظنونین همیشگی باز هم یکجا برای مخاطب غربی به تصویر کشیده می شود. 

  

با دیدن این فیلم به یاد مقاله فرید زکریا در واشنگتن پست افتادم. وی در مقاله ای تحت عنوان Don't panic. Fear is al-Qaeda's real goal (این مقاله بلافاصله پس از تلاش برای بمب گذاری در ایام جشن سال نو میلادی 2010 در خطوط هواپیمایی آمریکا نوشته شده است) خطاب به مردم آمریکا از آنها می خواهد که از تهدیدات القاعده نهراسند. زیرا مهمترین هدف آنها ایجاد ترس است. * 

  

واقعیت این است که امروز هدف همه ترساندن است چه تروریستان و چه ضد تروریستان . مردم افغانستان از هر دوی آنها می هراسند. آمار تلفات افراد غیر ملکی در افغانستان را مورد توجه قرار دهید، هم طالبان والقاعده مردم بیگناه را می کشند و هم حامیان مردم. فرق نمی کند ممکن است محفل ازدواجی توسط آمریکا و متحدانش بمباران شود یا اینکه موتری توسط طالبان توقف داده شود و سرنشینان آن کشته شوند.   

پروژۀ ترس غربیها را می ترساند و اگر عاقل باشند آنها را می خنداند اما در افغانستان این پروژه جان انسانها را می گیرد. آیا کسی به مظنونین همیشگی اهمیت می دهد؟  

 *. http://www.washingtonpost.com/wp-dyn/content/article/2010/01/10/AR2010011002143.html

  

روز جهانی غذا و نه میلیون فقیر

 

تاریخ افغانستان گواه است که در این کشور احصائیه ها هرگز راست نمی گویند. جمعیت، اقوام، افراد واجد شرایط رای دهی، نفوس زنان، نفوس افراد بی سواد، نقوس کوچی ها  و حتی نفوس فقرا همه خیلی نسبی هستند و بعضاً آمارها هوایی و غیبی خلق می شوند. برای نمونه حتی سن افراد هم تخمینی حساب می شود . اگر تذکره نداشته باشید برای دریافت تذکره به وزارت داخله تشریف می برید و کارشناس تخمین سن شما را ارزیابی می کند. ممکن است از بدِ روزگار و فشار زندگی کمی پیرتر به نظر بیایید و چون راهکار دیگری وجود ندارد و اعتماد هم مرده است و کسی حرف شما را باور نمی کند بنابراین   آنجا ممکن است تا 20 سال هم در تخمین سن شما اشتباه صورت گیرد که در این وضعیت احتمالاً سن تان از سن مادرتان فزونتر خواهد شد. به هر حال از این مهم می گذریم تا به اصل مطلب برسیم.

24 ماه میزان مصادف بود  با روز جهانی غذا و از برکت این روز مسئولین حکومتی ما در تجلیل از غذا یادی از فقرا کردند. محترم محمد آصف رحیمى وزیر زراعت، مالدارى و آبیارى  با تجلیل از غذا میزان رسوخ فقر در کشور را  در میان تقریباً 9 میلیون نفر (به نقل از خبرگزاری پژواک ) اعلان داشتند. 

ضمن تشکر از یادآوری ایشان ، همانطور که گفته شد از آنجا که تخمین دقیق جمعیت در افغانستان صورت نگرفته بناءً مشخص نیست این 9 میلیون نفر چند درصد افغانستان را تشکیل می دهند؟ یا اینکه معیار تعیین فقیر و غنی در کشور چیست ؟ بنابراین چگونه می توان این نوع آماردهی را مهم قلمداد کرد.  

نکته دیگر این است که اقتصاد افغانستان مبتنی بر زراعت و مالدرای است. پس چگونه وزیر محترم در روز قدردانی از رزق و روزی ، یک دهه ترویج فقر را  که دستاورد این نظام سیاسی و دوستان غربی اش است به روی ملت افغانستان می آرود.  

  

بیشترین تعهدات مالی در حمایت از دولت افغانستان  از سوی جامعه جهانی در یک دهۀ گذشته صورت گرفت تا در نهایت ارتقاء رتبه بیابیم و در زمرۀ مفسدترین دول جهان جای بگیریم. حیف و میلها به طور حداکثری صورت گرفت و دستاورد یک دهه جنگ با تروریسم در  افغانستان فقر و بدبختی فزاینده بوده است. بعد از یک دهه بن لادن در پاکستان گرفتار می شود اما افغانستان است که به جرم پناه دادن به او تخریب و ویران می شود. یک دهه است که کمک از جامعه جهانی به نام ملت افغانستان واریز می شود اما به جای اینکه در وضعیت مردم بهبود حاصل شود پروژه ها توسط دوستان داخلی و خارجی به اجرا در می آید. پروژه های نامرئی که فقط ردیف بودچه دارند اما ما به ازا بیرونی ندارند و در آخر  هم وزیر زراعت عزیز  وصف حال ما می کند و می گوید چند میلیون نفری  فقیر در کشور داریم.  

  

سپاس از دولت محترم ، سپاس از جامعه جهانی و سپاس از غذا که جمع فقرا هم هر چند ناچیز اما به حساب آمد. پیشنهاد می کنم یکی از دستاوردهای یک دهه حکومت دموکراتیک و قانونی در افغانستان را که خلق اشرافیت  مدرن در جامعه فقر زده افغانستان بوده است را نیز مورد تفقد قرار داده و نام چند نفری را منحیث مشت نمونه خروار نه برای خیل فقر زده افغانستان  بلکه برای کتاب گینس  و درج رکورد معرفی نمایند. بلکه اغنیای ما بتوانند جایگاه در خور شان دولت و جامعه جهانی کسب کنند. شاید با این کار در سال بعد وقتی سخن از فقر شد افتخار جایگاه ثروتمندان کشورمان در سطح جهان نیز ابلاغ گردد. شاید تصور کنند که این کار  باعث انبساط خاطر فقرا  شود.   

اعتصاب سیمین بارکزی فریاد بی صدا

 

 

 

سیمین بارکزی امروز تبدیل به قهرمان افغانستان شده است. او کیست؟ آیا واقعاً در حق او جفا شده است ؟ آیا اعتصاب او به نتیجه می رسد؟ آیا  دولت و جامعه جهانی بالاخره صدای نحیف و رنجور او را خواهند شنید و عکس العمل نشان خواهند داد؟ 

 

قصد ندارم به هیچکدام از سئوالهای فوق پاسخ دهم. اما در حد چند کلام همدری خود را با این صدای رنجور بیان می دارم.    

 

سالهاست که صدا در گلو خفه می شود و کسی نیست که اعتراضی کند. اصلاً یکی از اصطلاحات رایج در گفتگوهای عامیانه ما  این است که  " از مه خفه شدی": خفه شدن در اینجا به معنای دلگیر شدن و ناراحت شدن و مایوس شدن می باشد و کسی که از این اصطلاح استفاده می کند به دنبال دلجویی از فرد "خفه شده" می باشد. این یاس و ناامیدی  است که منجر به خاموشی و سکوت می گردد و گویا در افغانستان باید خفه باشی تا مورد تفقد قرار گیری.

اما این سنت با اقدامی که خانم بارکزی انجام داد به طور کل با چالش مواجه گردید( در گذشته نیز شاهد چنین اقداماتی بودیم، نظیر آنچه استاد محقق در ارتباط با فجایع حمله مسلحانه کوچی ها و در اعتراض به عملکرد دولت انجام داد و  دست به اعتصاب نامحدود زد) .  

سکوت و اعتصاب خانم بارکزی از هر فریادی رساتر و شیواتر است. خفه شدگی خانم بارکزی نیز از یاس و ناامیدی از نظام حاکم و حامیان بین المللی آن است که شریک دزد و رفیق قافله هستند. اما خانم بارکزی به دنبال دلجویی نیست چرا که اگر اینطور بود طبق سنت دیرین سکوت اختیار می کرد و دولت محترم در حد توان و حتی کمی بیشتر از خجالت او در می آمد ( در نمونه های مشابه فرد خفه شده در مسندی دیگر با معاشی قابل توجه دلجویی می شد) 

آنچه مسلم است حقانیت درخواست وی می باشد. عبدالطیف پدرام  درست می گوید " او که از مقام رئیس جمهوری نخواسته است که استعفاد دهد که اینچنین با او برخورد می شود". در خواست بررسی دوسیه انتخاباتی در شرایطی که تمامی مراحل بررسی مجدد انتخابات پارلمانی مسیری غیر قانونی را طی کرده است چگونه نادیده گرفته می شود؟  

  

در حالیکه لحظات سختی را خانم بارکزی و خانواده وی سپری می کنند . سکوت دولت و جامعه جهانی بیشتر ما را نسبت به رد صلاحیت و قبول صلاحیت های ابهام برانگیز مشکوک می سازد.  

 

خانم بارکزی بنده را به یاد یک داستان کوتاه می اندازد که خالی از لطف نیست که اینجا روایت شود. در گذشته ای نه چندان دور خانواده ای تک پسری داشت که روزگار سخت ندیده بود . در عنفوان جوانی پدر از پسر خواست که سر کار برود. پسر که تا آن موقع کار نکرده بود هراسید. اما مادرش در بیرون خانه منتظر بود و پسرش که بیرون آمد سکه ای به پسر داد و  گفت برو تا عصر بگرد و عصر بازگرد و بگو من سرکار بودم واین هم مزد من است. پسر هم از فرط خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. عصر به خانه بازگشت و در حالیکه شاد و مسرور بود سکه را به پدر پیشکش کرد و گفت روز سختی داشته و این هم مزد اوست. پدر تا رخسار پسر دید پی به ماجرا برد. او بلافاصله سکه را به داخل تنور انداخت. پسر متعجب شد و علت را پرسید. پدر جواب قانع کننده ای نداد و فقط از پسر به خاطر کارش تشکر کرد. این کار در روزهای بعد هم تکرار شد و هر بار پدر سکه را به تنور می انداخت. تا اینکه پس انداز مادر تمام شد. پسر چاره ای نداشت  مجبور شد آن روز سرکار برود. تا عصر کار سخت کرد و در پایان کار سکه ای دریافت کرد. هنگام عصر به خانه بازگشت. چهره اش خسته بود. سکه را به پدر پیشکش کرد پدر طبق معمول سکه را به درون تنور انداخت اما اینبار پسر عکس العمل نشان داد و دست خود را به تنور داغ انداخت و سکه را برداشت. دستش کم سوخت. با عصبانیت از پدر پرسید چرا پولی را که با زحمت به دست آورده ام به درون تنور می اندازی. پدرش گفت: حالا مفهوم زحمت و کار واقعی را فهمیدی روزهای قبل که سکه از مادر می گرفتی و کار نمی کردی حاضر نبودی برای سکه دست در تنور بری اما امروز حاضر شدی تا دستت بسوزد اما ثمره کارت از دست نرود.  

 

حکایت خانم بارکزی به نظرم خیلی به این داستان شبیه است. در حالیکه بسیاری از وکلایمان مسیرهای راحت تری را برای کسب کرسی طی می کنند خانم بارکزی برای هر رای و اعتمادی که مردم بالای او دارند ایستاده است.   

 

دولت افغانستان و جامعه جهانی امروز به فکر استراتژیهای بلند مدت در افغانستان هستند در حالیکه فریاد حق خواهی و عدالت در کشور طنین انداز شده است و بی توجهی به آن تبعات بزرگی خواهد داشت.